میخوام از زمان دانشجوییم شروع کنم
درس فن پرستاری رو تموم کرده بودیم و باید دو هفته کامل میرفتیم بخشهای بیمارستان رو میدیدیم و بعضی کارها رو مثل پانسمان زخم و تزریق به روشهای مختلف رو انجام میدادیم
روز اول رفتن به بیمارستان بود
همه دخترا بعد از اینکه به دانشکده میرسیدیم میرفتیم رختکن تا لباسای سفید کارورزی رو بپوشیم
آخه باید به سرویس هم میرسیدیم
همه سفید پوش توی مینی بوس های دانشکده هر سرویسی یه بیمارستان میرفت (طبق واحد های هر ترم )
ما هم طبق برنامه رفتیم به بیمارستان ف...
تمام بچه ها از مینی بوس پیاده شدند 
مربی منتظرمون بود بعد از حاضر غایب کردن
گروه ها رو تقسیم کرد و رفتیم تو بخش هامون
من و مهناز بخش ارتوپدی بودیم
رفتیم که کاردکس رو ببینیم
به هدنرس بخش سلام دادیم اما اصلا نگاهمون هم نکرد
دستور کار هر بیمار در کاردکسش نوشته میشه
میخواستیم دستورات مربوط به بیمارانمون رو ببینیم که کاردکس دست هدنرس بود و ...
به مربیمون گفتیم
و ازش خواستیم ما رو راهنمایی کنه
هرکدام از دانشجوها دو تا بیمار داشتن من و مهناز هم همینطور
بیمارامون مجروح جنگی بودن
حالا باید میرفتیم و خودمونو به بیمارامون معرفی میکردیم و کاراشون رو شروع میکردیم
معرفی برامون سخت بود چون اولین باری بود که باید خودمون رو به یه آقا که ما رو نمیشناسه میشناسوندیم
به مهناز گفتم اول و آخر باید این کار انجام بشه چون کارمونه
گفت :نگن شما دیگه کی هستین؟اول تو شروع کن
گفتم توکل به خدا
اون روز کارورزی انقدر با خوبی و رضایت تموم شد که نگو
مریضا مربی پرسنل خودمون همه خوشحال بودیم
|
+| نوشته شده توسط
مهتا در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386
|